طعم بهار
ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱٠  
طعم بهار

 

 

image06-8.jpg

رهایم کن

نگو نمی دانی رمز شب را

که باور نمی کنم

دروغ لرزان تنت را

 

چشمانت به من خیره می شوند

می دانم پنهان می کنی

حرفت را

در حنجره ی تنهایت

 

لبانت ترنمی داشت

طعم بهار می داد

اما حال،

گسی فردا می دهد


کلمات کلیدی:
 
مرا از یاد نبری!
ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱٠  
مرا از یاد نبری!
25 دی 86 - 15:01
Labhayat.jpg

ساعت ها خواب می روند ... آدمها از یاد
گیج و نم گرفته است دفتر خاطراتم
می دانی چه می گویم ؟
امروز قبل از رفتن به کلاس
دلم را آویزان می کنم
روی میخ زنگ زده دیوار
مبادا عاشق نگاه هم کلاسی ام شود
چشمانی سبز
شاید آبی
شاید قرمز از

اشک بی کسی
اندیشه پریشان من
پچ پچه ثانیه های مبهم شهر کلاس
اندوه نیمکت های قراضه و ذهن فرسوده درس
و هنوز تکرار می شود
و هنوز آن مرد در باران می آید
چرا ؟
چرا کسی نگفت آن مرد عاشق بود؟
چرا معلم عشق را معنی نکرد؟
چرا صدای باران با صدای گریه هم معنی ست ؟
چرا شاگرد اول ها سوال نکردند؟
تن نیمکت من ضخیم و خسته است
در ردیف های آخر کلاس
شاگردهای عاشق و مردود
پلک می زند مهتابیه خاک گرفته و نیم سوز سقف
ترشح می کند دستان یخ زده ام
چیزی روی کاغذ
چشم می دوزم به آسمان
امروز برف می بارید
امروز بارها زمین خوردم
و مضحکه عابران پیاده یخی
کسی آمد دستم را فشرد
اشک هایم را چید
نگاهم آرام گرفت
برف می بارد
کفش ها می نویسند در برف چیزی
جا می گذارند سایه خویش را
شماره می نویسند برای هم
شاید کسی تماس بگیرد
شاید کسی امروز آن مرد در برف آمد

راستی ساعتت خواب نرود
مرا از یاد ببری
!

 

کلمات کلیدی:
 
می خواهم هزار سال نوری بر نگردی!
ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱٠  
1 بمی خواهم هزار سال نوری بر نگردی!همن 86 - 16:20

daewooman.jpg

 

اصلا می خواهم هزار سال نوری بر نگردی
قدیمی شده ای
داستان شده ای
بی فایدست نشستنت
فقط به درد لاس زدن
با همین خاطرات پلاسیده می خوری
خیلی که بزرگ شوی
می شوی همان دروغ های قدیمی
حرف هایت هم که دیگر رنگی ندارد
پشت این پنجره شکسته هم که نشسته ای
دیگر باید جمع کنی این همه سردرگمی را
ای کاش
توان بازگرداندن این عقربه های لعنتی را داشتم
تا به تو می گفتم
کسی به غیر از من
برای جمع کردن تو
از بین این همه خاطره
نمی تواند
حتی یک لحظه هم دوام بیاورد


کلمات کلیدی:
 
باز کن پنجره راو به مهتاب بگو
ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱٠  
 

normal_al7ayrh-to.jpg

باز کن پنجره را و به مهتاب بگو
صفحه ذهن کبوتر آبی است
خواب گل مهتابی است

ای نهایت در تو، ابدیت در تو
ای همیشه با من، تا همیشه بودن
باز کن چشمت را تا که گل باز شود
قصه زندگی آغاز شود
تا که از پنجره چشمانت، عشق آغاز شود
تا دلم باز شود، تا دلم باز شود

دلم اینجا تنگ است، دلم اینجا سرد است
فصلها بی معنی، آسمان بی رنگ است
سرد سرد است اینجا، باز کن پنجره را
باز کن چشمت را، گرم کن جان مرا

ای همیشه آبی ای همیشه دریا
ای تمام خورشید ای همیشه گرما

شعر از : اردلان سرافراز

 


کلمات کلیدی:
 
زمان ما(our tims)
ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱٠  
زمان ما(our tims)

6062831-md.jpg

 

 

Today we have bigger houses and smaller families; more conveniences, but less time

ما امروزه خانه های بزرگتر اما خانواده های کوچکتر داریم؛ راحتی بیشتر اما زمان کمتر



we have more degrees, but less common sense; more knowledge, but less judgment

مدارک تحصیلی بالاتر اما درک عمومی پایین تر ؛ آگاهی بیشتر اما قدرت تشخیص کمتر داریم


We have more experts, but more problems; more medicine, but less wellness

متخصصان بیشتر اما مشکلات نیز بیشتر؛ داروهای بیشتر اما سلامتی کمتر



We spend too recklessly, laugh too little, drive too fast, get to angry too quickly, stay up too late, get up too tired, read too little, watch TV too often, and pray too seldom

بدون ملاحظه ایام را می گذرانیم، خیلی کم می خندیم، خیلی تند رانندگی می کنیم، خیلی زود عصبانی می شویم، تا دیروقت بیدار می مانیم، خیلی خسته از خواب برمی خیزیم، خیلی کم مطالعه می کنیم، اغلب اوقات تلویزیون نگاه می کنیم و خیلی بندرت دعا می کنیم



We have multiplied our possessions, but reduced our values. We talk too much, love too little and lie too often

چندین برابر مایملک داریم اما ارزشهایمان کمتر شده است. خیلی زیاد صحبت می کنیم، به اندازه کافی دوست نمی داریم و خیلی زیاد دروغ می گوییم



We‘ve learned how to make a living, but not a life; we’ve added years to life, not life to years

زندگی ساختن را یاد گرفته ایم اما نه زندگی کردن را ؛ تنها به زندگی سالهای عمر را افزوده ایم و نه زندگی را به سالهای عمرمان



We have taller buildings, but shorter tempers; wider freeways, but narrower viewpoints

ما ساختمانهای بلندتر داریم اما طبع کوتاه تر، بزرگراه های پهن تر اما دیدگاه های باریکتر



We spend more, but have less; we buy more, but enjoy it less

بیشتر خرج می کنیم اما کمتر داریم، بیشتر می خریم اما کمتر لذت می بریم



We've been all the way to the moon and back, but have trouble crossing the street to meet the new neighbor

ما تا ماه رفته و برگشته ایم اما قادر نیستیم برای ملاقات همسایه جدیدمان از یک سوی خیابان به آن سو برویم

we write more, but learn less; plan more, but accomplish less

بیشتر می نویسیم اما کمتر یاد می گیریم، بیشتر برنامه می ریزیم اما کمتر به انجام می رسانیم



We've learned to rush, but not to wait; we have higher incomes, but lower morals

عجله کردن را آموخته ایم و نه صبر کردن، درآمدهای بالاتری داریم اما اصول اخلاقی پایین تر


These are the times of fast foods and slow digestion; tall men and short character; steep profits and shallow relationships

اکنون زمان غذاهای آماده اما دیر هضم است، مردان بلند قامت اما شخصیت های پست، سودهای کلان اما روابط سطحی



More leisure and less fun; more kinds of food, but less nutrition; two incomes, but more divorce; fancier houses, but broken homes

فرصت بیشتر اما تفریح کمتر، تنوع غذای بیشتر اما تغذیه ناسالم تر؛ درآمد بیشتر اما طلاق بیشتر؛ منازل رویایی اما خانواده های از هم پاشیده

That’s why I propose, that as of today, you do not keep anything for a special occasion, because every day that you live is a special occasion

بدین دلیل است که پیشنهاد می کنم از امروز شما هیچ چیز را برایموقعیتهای خاص نگذارید، زیرا هر روز زندگی یک موقعیت خاص است
Life is a chain of moment of enjoyment, not only about survival

زندگی فقط حفظ بقاء نیست، بلکه زنجیره ای ازلحظه های لذتبخش است

Let’s tell our families and friends how much we love them. Do not delay anything that adds laughter and joy to your life

بیایید به خانواده و دوستانمان بگوییم که چقدر آنها را دوست داریم. هیچ چیزی را که می تواند به خنده و شادی شما بیفزاید به تاُخیر نیندازید



Every day, every hour, and every minute is special. And you don’t know if it will be your last

هر روز، هر ساعت و هر دقیقه خاص است و شما نمیدانید که شاید آن می تواند آخرین لحظه باشد



کلمات کلیدی:
 
اگر...
ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱٠  
اگر...
8 اسفند 86 - 19:05

zendan.jpg

 

اگر همه واژه ها با من قهر کنند، اگر خورشید نگاه طلایی اش را از من پنهان کند ؛ اگر مهتاب دیگر به خلوت شبانه ی من سرک نکشد؛ اگر بهار عطر مدهوش کننده ی غنچه هایش را از من دریغ کند صبور می مانم

اگر آسمان جای خود را با زمین عوض کند ؛ اگر دریا ها سنگ شوند وکوه ها آب ,  اگر جنگل ها  یخ بزنند و پرند ه ها بال هایشان را در بیشه های نا پیدا  جا بگذارند  وپرواز چیز غریبی شود باز هم صبوری خواهم کرد ..اما نمیدانم اگر یک روز صبح چشمانم را به امید دیدن تو نشویم چه باید بکنم؟بی تو قطار هایی که در سکوت میگذرند قطعات عمر مرا با خود میبرند...... دور از تو لب ها ولبخند ؛ چشم ها و تماشا ؛ غروب وطلوع زیبا جلوه نمیکند . دور از تو دفتر چه خاطرات من خواندنی نیست . اگر تو نبودی وعشق تو نبود من الان از چه باید می نوشتم؟ جهان با عشق دیدنی میشود .... ای که به یاد تو ومهربانی ات تمام روزهایم پر از نغمه ی امید است تاهمیشه ی جهان دوستت خواهم داشت .


کلمات کلیدی:
 
آموخته ام!
ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱٠  
آموخته ام!
12 اسفند 86 - 12:09

563.jpg

 

 

آموخته ام ... که بهترین کلاس درس دنیا، کلاسی است که زیر پای پیرترین فرد دنیاست.

 

 

آموخته ام ... که وقتی عاشقید، عشق شما در ظاهر نیز نمایان می شود.

 آموخته ام ... که تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند کسی است که به من می گوید: تو مرا شاد کردی.

 

 آموخته ام ... که داشتن کودکی که در آغوش شما به خواب رفته، زیباترین حسی است که در دنیا وجود دارد.

 

 آموخته ام ... که مهربان بودن، بسیار مهم تر از درست بودن است.

 

 آموخته ام ... که هرگز نباید به هدیه ای از طرف کودکی، نه گفت.

 

 آموخته ام ... که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم دعا کنم.

 

 آموخته ام ... که مهم نیست که زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد، همه ما احتیاج به دوستی داریم که لحظه ای با وی به دور از جدی بودن باشیم.

 

 آموخته ام ... که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد، فقط دستی است برای گرفتن دست او، و قلبی است برای فهمیدن وی.

 

 آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در یک شب تابستانی در کودکی، شگفت انگیزترین چیز در بزرگسالی است.

 

 آموخته ام ... که زندگی مثل یک دستمال لوله ای است، هر چه به انتهایش نزدیکتر می شویم سریعتر حرکت می کند.

 

 آموخته ام ... که پول شخصیت نمی خرد.

 

 آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگی را تماشایی می کند.

 

 آموخته ام ... که خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید. پس چه چیز باعث شد که من بیندیشم می توانم همه چیز را در یک روز به دست بیاورم.

 

 آموخته ام ... که چشم پوشی از حقایق، آنها را تغییر نمی دهد.

 

 آموخته ام ... که این عشق است که زخمها را شفا می دهد نه زمان.

 

 آموخته ام ... که وقتی با کسی روبرو می شویم انتظار لبخندی جدی از سوی ما را دارد.

 

 آموخته ام ... که هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشق بشویم.

 

 آموخته ام ... که زندگی دشوار است، اما من از او سخت ترم.

 

 آموخته ام ... که فرصتها هیچ گاه از بین نمی روند، بلکه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد.

 

 آموخته ام ... که آرزویم این است که قبل از مرگ مادرم یکبار به او بیشتر بگویم دوستش دارم.

 

 آموخته ام ... که لبخند ارزانترین راهی است که می شود با آن، نگاه را وسعت داد.

 

 آموخته ام ... که نمی توانم احساسم را انتخاب کنم، اما می توانم نحوه برخورد با آنرا انتخاب ک


کلمات کلیدی:
 
پیامبری که بوی نفت می داد!
ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱٠  
پیامبری که بوی نفت می داد!

 

karafarin.gif

 

زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
و نفت بشکه ای 70 دلار بود
و گوجه فرنگی کیلویی 600 تومان بود
و خانه متری 800 هزار تومان
و مردی که پیام آور جزیره های دورافتاده بود
با هاله ای از نور
و چماقی در دستش و چماقی در برابرش
به جنگ جدول های ریاضی می رفت
و منحنی تورم را با چکش قاضی شعبه 1410 صاف می کرد
و به جمعیتی که زیر منحنی فقر می رفتند دستور می داد دیگر فقیر نباشند

 

 

زمان گذشت و ساعت پنج بار نواخت
و نفت بشکه ای 80 دلار شده بود
و گوجه های فرنگی به 1200 تومان می رسید
و آپارتمان های مهربان متری یک میلیون تومان بود
پیامبر تازه، جزیره کلمبیا را کشف کرد
جزیره ای که مردمانش به پیامبر کوچک فحش می دادند
و او خود را در هاله ای از نور می فهمید
و مردمان زیر منحنی فقر له می شدند

زمان گذشت و ساعت شش بار نواخت
بشکه های نفت به مشتری های 90 دلاری هم نگاه نمی کردند
و گوجه فرنگی های 2500 تومانی لباس های بنتون گرانقیمت می پوشیدند
و خانه ها به اشغال چک پول مندان درآمده بود
آه- چه ترکیب زیبایی است چک پول مندان-
مرد پیامبر صندوق های سرخ را به مردان سرخ شده می داد
و سرزمین سرخ کوتوله های قرمز برای او دست تکان می دادند
و چکش قاضی کوتوله مردمان را زیر منحنی فقر له می کرد

و زمان گذشت و ساعت هفت بار نواخت
و بشکه های نفت، آه، نفت!
95 دلار می شد
و گوجه فرنگی! آه، گوجه فرنگی!
3000 تومان می شد
و آپارتمان، آه! آپارتمان!
دو میلیون تومان هر متر
و پیامبر با عصای معجزه اش راههای لبنان را باز می کرد
تا حزب الله از کوه ها بگذرد

هر راهی که پیامبر می گشود
یک میلیون دلار خرجش بود
و هر ماه قله ای به مردم نشان می داد
قله هایی به قیمت 57625987324 هزار دلار و 10 سنت
چه پیامبر پرخرجی بود
با هاله ای از نور
پروژکتور! آه، پروژکتور!
و بی تاجی از خار
نه گلی بود و نه خاری
فقط مادر ما و خواهر ما

زمان گذشت و ساعت هشت بار نواخت
زمان گذشت و ساعت نه بار نواخت
زمان گذشت و ساعت ده بار نواخت

زمان می گذشت و صفرهای قیمت زیادتر می شدند
و ما در گودال فرو می رفتیم،
با هر صفری که روی کمرمان چون شلاق می نشست
در گودالی که نامش قله بود
با پیامبری که معجزه هایش بوی نفت می داد

و زمان می گذشت...

از کلوب ایران فردا

 

کلمات کلیدی: